تبليغاتX
اشعار هندسی

اشعار هندسی

 

می گویم

می گویم و می فهمم

من می دانم که می فهمم

ولی این من ، من نیستم

من همان خسته گریانم.

من یک شاپرک زخمی

من یک گوزن شکسته شاخ

           یا یک شکارچی بی تفنگم

از این است که هنوز نمی فهمم

من نمی دانم کیستم ؟

چیستم ؟

از کجا و به کجا ؟

 

من هراسانم

ولی نمی ترسم

هنوز هم نمی دانم

نمی فهمم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 14:30 توسط بهادر فتاح طاری |


 

کوله باریست از اراجیف بر زبانم

کوله بار سالی است

سالی که گذشت و هیچ نگفتم

حال می گویم

فریاد می زنم

من می دانم

سعی دارم بدانم

ولی می دانم که نمی دانم

پس چه گویم ...

کوله بارم خالیست

نادان است

من از حقارت کوله بارم خجلم

 

این خجالت را از پوچی کوله باری دانستم

که با غفلتی پوچ شد

و از پوچی منی دانستم که اینگونه من شد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 14:16 توسط بهادر فتاح طاری |


 

در تنهایی قفس خویشتن

بس غریبم

این تنهایی وسعتی دارد

به اندازه دوستی ها

به قدر وفاداری ها

و به منزلت دل سپردن ها

 

این قفس

گر چه تنگ است

ولی نه هرگز تاریک

محو است

گنگ است

از کوچه هایش حراسانم

این کوچه یا پس کوچه ها

به بزرگی سرزمینی برایم ستمکار است

من در امتداد قدمهایش می روم

و از پشت نفسهایش می شنوم

و با نگاهش می بینم ،

از او دورم.

 

قفس تنهایی من می گرید

ولی من نه

به کجا می گرید ؟

مگر او از من نیست

چرا نمی بینمش؟

 

همانقدر که دیدم ، دیدم

و همانقدر شنیدم

ولی نفهمیدم

 

من نفهمیدم ، ندانستم ، نگریستم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 14:11 توسط بهادر فتاح طاری |


 

دیروز که خورشید طلوع کرد

درختان همه شاداب شدند

دیروز آسمان غمگین بود ، ابری بود

هوا شاداب بود.

ولی حالا همه چیز تند و تیز به زمین می کوبد

آسمان صاف است و خورشید بران

چشمانم که به سیاهی شب می نگریست ،

خورشید را باور ندارد.

امروز من غمگینم

درختان هیچ شاداب نشدند

علفها می گویند :

آسمان که شاد است ، زمین رنجور است .

ولی من ...

در فکر نیمه شب گذشته ام ،

همه خواب بودند ،

درختان شاداب بودند ،

حالا ، آسمان می خندد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 13:59 توسط بهادر فتاح طاری |


 

دیشب باران آمد

اما چیزی را با خود نبرد

باران بهر رفتنی آمده بود

 

دیشب رعد و برق خود را

رفته رفته در پس کوهها پوشاند

او بهر رفتنی آمده بود

 

اما من ، تو ، یا شاید او

چیزی برای بردن

و هدفی برای رفتن نداشتیم

 

                           ما از پس میله های تنگ و تاریک خود

                           گذر آزادگی را می بینیم

 

ما اسیران که اگر باد آید

یا اگر کوه بگرید

و حتی زمین ناله کند ،

اسیریم ، در بندیم

 

                        ما با همه آگاهی

                        در اسارت می کوشیم

 

ما که از دیشب به بارش باران می نگریم

و صدای رعد را می شنویم

چه کسی می داند :

آن باد و گریه کوه چه بود ،

ناله زمین پاسخ کدام پرسش بود .

 

ما که از پشت میله ها هم می بینیم

ما که خود را برای بردن می دانیم

و ما که هدفی برای رفتن داریم ،

خوب می دانیم :

                                     دیشب باران آمد

                                     و ما را با خود برد

                                     باران بهر بردنی آمده بود .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 13:50 توسط بهادر فتاح طاری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388




قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin